‏نمایش پست‌ها با برچسب مهاجرت، کبک. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مهاجرت، کبک. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ بهمن ۲۷, سه‌شنبه

نقبی به ریاضیات دوست داشتنی

فرآیند پوآسن، فرآیندی تصادفی است که مطابق آن، پدیده ها به صورت مداوم و مستقل از یکدیگر اتفاق می افتند. فرآیند پوآسن یک ویژگی مهم دارد و آن، بی حافظه بودن است. به عبارتی تعداد اتفاقات رخ داده شده در یک دوره زمانی، کاملن مستقل از اتفاقات رخ داده شده در دوره زمانی دیگر است و هیچ ارتباطی به دوره های زمانی قبل یا بعد ندارد! این ویژگی، سبب میشود پیش بینی وقایع در فرآیندهای پوآسن مشکل باشد.
حداقل از نگاه من، رفتار اداره مهاجرت کانادا رفتاری مطابق با فرآیند پوآسن است؛ اگرچه ممکن است برای خودشان، فرآیند غیرتصادفی باشد اما پیداکردن پارامترهای این فرآیند بسیار مشکل به نظر میرسد و بنابراین نمیتوان هیچ پیش بینی مشخصی داشت و تولرانس آنقدر زیاد است که دیگر نام آن را نمیتوان تخمین گذاشت. اگر میتوانستم به گونه ای با مسوولان اداره مهاجرت به طور منطقی بحث کنم حتمن اشکالات این رفتار را یادآوری میکردم. به هرحال، بهمن هم به پایان نزدیک میشود بدون آنکه تغییر عجیب و غریبی در رفتار آفیسرهای محترم به وجود آید. امروز، از وکیلم خواستم یک پیگیری انجام بدهد؛ هرچند که میدانم خیلی موثر نیست.

۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه

Quebec

کامیار عزیز در وبلاگ خود مطلبی نوشته که برای من حاشیه ی آن از اصل مطلب جالبتر بود. در توضیح بیشتر در مورد طبقه بندی شهرها از نظر ورود و اقامت مهاجران (مطلبی که چندی پیش به صورت رسمی منتشر شد)، اشاره میکند که مونترال به دلایلی در گروه سوم قرار گرفته؛ یعنی برای تازه واردان خیلی جذابیت نداشته. حالا در ادامه به نکته جالب و بسیار مهمی اشاره میکند. اجازه بدهید عین مطلب را نقل کنم: "با توجه به اطلاعات اخذشده از دوستانی که بیش از 30 سال هست ساکن مونترال هستند اوضاع این شهر و کلاً استان کبک در سال‌های پیش مثلاً 7-8 سال پیش بسیار بهتر از الان بوده‌است و هم شهر رونق بیشتری داشته است و هم تمیزتر بوده‌است و هم بازار کار بسیار بهتر بوده‌است. ظاهراً این درخواست و زمزمه جدایی و هم برگزاری انتخابات و نتیجه آن که بسیار لب مرزی بوده‌است تاثیر بسزایی در منزوی‌شدن این استان داشته است. خوب طبیعی می‌باشد وقتی شما ادعای جدایی دارید دولت مرکزی سرمایه کمتری وارد آن بخش می‌کند زیرا با جداشدن آن منطقه درواقع آن سرمایه از دست دولت فدرال بیرون خواهد رفت." در واقع به نظر من اینها مطالب پشت پرده ای است که میتواند بر بعضی پروسه های مرتبط با مهاجرت نیز تاثیر بگذارد. بیشتر تحلیل نمیکنم چون ممکن است به تضعیف روحیه منجر شود!

۱۳۸۸ بهمن ۷, چهارشنبه

چه خبر از دلار؟

امروز محض دلخوشی رفتم دلار بخرم (کانادایی). همون صرافی که همیشه میرم. دیدم جاتون خالی، از بس توش شلوغه در رو بسته و کسی رو راه نمیده. چون حالش رو نداشتم دوباره برم چند دقیقه ای وایسادم تا خلوت تر بشه. خلاصه رفتم تو. گفتم شاید قیمت در حال تغییر کردنه که صف شده؛ اما از تابلو که چک کردم قیمت همون حدود بود که فکر میکردم. تا نوبتم بشه شاهد بودم که به برخی مشتریها گفته میشد ارز مورد نظرشان تمام شده (به خصوص یورو). نوبت من که رسید گفتم n دلار کانادا میخوام. گفت n/2 بیشتر نداریم. احتمالن میخواست در حد امکان کمتر بده که به همه برسه! البته فکر نکنید n عدد خیلی بزرگی بود. یک کم بیشتر از حقوق کارمندی. من هم همون رو گرفتم و زدم بیرون. همین! دیگه اتفاقی نیفتاد. اما وضعیت اونجا به نظرم کمی غیرعادی بود. حالا بقیه صرافیها رو نمیدونم و تجربه شخصیم رو گفتم. اما این وضعیت با شایعاتی که در مورد بی پول شدن بانکها در ایران دهان به دهان میچرخه تطبیق داشت. البته مقامات رسمی که کلن تکذیب میکنند اما پس چرا اینجوری بود؟
پی نوشت- قابل توجه آفیسرها: همون طور که اول متن نوشتم همینجوری محض دلخوشی رفته بودم دلار بخرما! فکر نکنید خیالم راحت شده و خیلی ریلکس در حال فراهم کردن مقدماتم. نه آقا جان! نه خانم محترم! زودتر بفرستید بیاد مدیکال رو، کار داریم!

۱۳۸۸ بهمن ۱, پنجشنبه

یک ماه دیگر، یک روز دیگر

امروز اول بهمن است. ماهی که به نظر من وضعیت ما منتظران، مشخصتر خواهد شد. در این ماه، یکسال انتظار از زمان فایل نامبر فدرال و 15 ماه از زمان مصاحبه (خودش یک عمر است) را سپری میکنم. به هرحال، صبوری میکنیم. امیدوارم که مشکلی نباشد و برای همه ما ماه خوبی باشد.

۱۳۸۸ دی ۲۷, یکشنبه

فرار مغزها

پارسال که رفته بودم برای کارهای مهاجرت، مدرک تحصیلیم رو بگیرم یک چیزی برام خیلی جالب بود. من که با توجه به وضعیت قبلی اداره فارغ التحصیلان دانشگاه، با خیال راحت رفته بودم مدرکم رو بگیرم با صف عجیب و غریبی مواجه شدم. حالا فصل بدی هم بود و معمولن تابستانها شلوغتر است اما تعداد آدمهایی که اصرار به دریافت مدارکشان داشتند خیلی زیاد بود و مشخص بود که همه برای خارج از کشور اقدام کردند وگرنه داخل ایران که همون مدرک موقت جواب میده. آخر سر هم به خاطر شلوغی بیش از حد، کارم بیش از 2 ماه طول کشید و مدرکم به روز موعود (مصاحبه) نرسید و با یک گواهی رسمی قابل ترجمه کارم رو راه انداختم. طول کشیدن کار هم به خاطر اشکال سیستم نبود و از آنجا که دانشگاه شریف یکی از بهترین دانشگاههای سیستماتیک ایران است، نمیشد اشکال را به گردن سیستم انداخت و تنها دلیلش سیل مغزهایی بود که میخواستند فرار کنند! تازه بعدها (اواخر پاییز) که رفتم اصل مدرکم رو بگیرم دیدم باز هم همان شلوغی پابرجاست. امسال که شنیدم وضع بدتر از پارسال است. خلاصه که این مغزها بدجوری دارند فرار میکنند! از ما گفتن بود! بعد هم خطاب به آفیسرهای محترم میگم که درسته که ما مغز! نیستیم و از مغزیمون گذشت اما این هم درست نیست که انقدر ما رو معطل و لنگ در هوا نگه دارید. Skilled Worker که هستیم. اینجوری که فسیل میشیم! باز هم از ما گفتن بود. تازه، گواهی عدم سوء پیشینه جدیدمون هم رسید. میخواین بفرستیم خدمتتون؟ آخه یه اهنی، یه اوهونی. نمیشه که اینجوری بی سر و صدا!
پی نوشت- در پستهای اخیر چند بار، وضعیت فراموش شدگان را به آفیسرها یادآوری کردم. ببینم بالاخره ما از رو میریم یا آفیسرها.

۱۳۸۸ دی ۲۰, یکشنبه

زبان گفتاری، فراتر از گویش

با زبان خارجی باید چه کنیم؟ آیا یادگیری مجموعه وسیعی از لغات و گرامر آن زبان کافیست؟ باز به خودم برمیگردم و از خود سوال میکنم که آیا مثلا در مورد زبان انگلیسی که من اعتماد به نفس بالایی در آن دارم (چه از نظر دریافت مدارک مورد نیاز و چه در برقراری ارتباط) باید نگران باشم یا نه؟ شواهد نشان میدهد که تسلط بر زبان خارجی برای زندگی در جامعه ای که آن زبان خارجی، زبان رسمیش است لازم است اما به هیچ وجه کافی نیست. با نگاهی دقیقتر، میتوانیم نحوه بکارگیری زبان فارسی را در جامعه خودمان بررسی کنیم. در ادبیات متداول و غیررسمی خود (آنچه در رسانه ها مشاهده نمیشود)، موقعیتهای بسیاری هست که واژه ها و جملاتی استفاده میکنیم که فهم آن توسط فردی بیگانه که زبان فارسی را خوب میداند مشکل و گاه غیرممکن است (حتی اگر تک تک کلمه های یک جمله را بداند). بگذریم از استعارات و ایهامات که معمولا در زبانهای مختلف وجود دارند. در واقع، زبان را باید جزئی از فرهنگ بدانیم و همانگونه که مدتی طول میکشد تا با فرهنگ جامعه مقصد آشنا شویم و خود را تطبیق دهیم به همان ترتیب، تسلط واقعی به زبان خارجی جهت زندگی در جامعه مقصد مدتی طول خواهد کشید. حالا باید سعی کنیم تا آنجا که امکانش هست، شرط لازم برای زندگی را که همان تسلط بر گویش و نوشتار است مهیا کنیم اما انتظار نداشته باشیم که از روز اول با مشکل مواجه نشویم. این تصویریست که من در مورد زبان برای خود ساخته ام.

پی نوشت- آقایان و خانمهای آفیسر، تا کی باید تصویر بسازیم؟!

۱۳۸۸ آبان ۳۰, شنبه

فراموش شده‌گان

داشتم فکر میکردم که انگار کارمندان گرامی اداره مهاجرت کانادا، کسانی را که از طریق کبک اقدام کرده اند فراموش کرده اند. شاهد این مدعا آن است که اینطرف و آنطرف شنیده میشود آنها که از ابتدای سال 2009 طبق قانون جدید فدرال اقدام کرده اند مدیکال و برخی هم ویزا گرفته اند! و ما هنوز اندرخم یک کوچه ایم. سیستمشون هم انگار با ما فراموش شده گان فرق داره. مثلن یکی نوشته 60 روز بعد از اینکه In Process شده مدیکال گرفته! و جالبتر کسی است که سه ماه بعد از ارسال مدارک، ویزا گرفته! خیلی جالبه! مگه background check فرقی میکنه؟ اگر این پروسه طولانی هست برای همه باید طولانی باشه! همه هم که الان زیر دست بخش فدرالیم! بعد گفتم شاید دفتر دمشق کند شده؛ چون ظاهرا خیلی از پرونده های فدرال به ورشو رفته. این از آن جهت برام جالبه که شرایط من خیلی با قانون جدید فدرال fit بود و خیلی راحت‌تر می‌تونستم از اون طریق اقدام کنم. اما باید خوشبین بود؛ شاید اینطوری بهتر باشه. یک زبان هم یاد گرفتیم. به هرحال، امروز هم شنیدم که دوست وبلاگی خوبمان، کارنو هم به طور غیرمنتظره ای از دفتر کی‌یف مدیکال گرفته. واقعا موفقیت هر یک از دوستان خوشحال کننده است. به خصوص، به نظرم میرسه برای این دوست وبلاگی چنین خبری خیلی لازم بود. آرزو میکنم ایشان هرچه زودتر ویزاشون رو هم بگیرند و دفتر دمشق هم یک عنایتی به ما بکنه. باز، دوست گرامی وبلاگی (آقا مجید) هم در این زمینه اخبار خوشی می‌دهد. من که فکر می‌‌کنم اگر این‌طرف سال هم خبری نشد، ابتدای سال 2010 خبرهایی می‌شود.

۱۳۸۸ آبان ۱۲, سه‌شنبه

نکاتی در مورد مصاحبه خودمون

  • نکته اول اینکه همونطور که گفتم اصل مدرک تحصیلیم رو همراه نبرده بودم و درسته که مشکلی پیش نیومد اما وجود ترجمه رسمی مدارک، لزوم به همراه داشتن اصل مدارک رو نفی نمیکنه.
  • در یک قسمت از مصاحبه من سعی کردم یک کلمه فرانسوی رو که همسرم یادش رفته بود بهش یادآوری کنم که آفیسر تقریبا به شدت عصبانی شد و تذکر داد که در صحبتشون دخالت نکنم. بعدها فهمیدم در فرهنگ غربیها این کار قشنگی نیست. این برای متاهل ها نکته خیلی مهمی یه و سعی کنید ترجمه به فارسی و یا برعکس رو برای همسرتون انجام ندین.
  • آخر مصاحبه، آفیسر دفترچه راهنمای کبک برای تازه واردین (که احتمالا همه دیدیم) رو بهمون داد که من از بس خوشحال بودم و تمرکز نداشتم گفتم بله؛ این رو دیدم و اتفاقا کامل پرینت گرفتم و داریم. البته ایشون گفت بهتره این رو هم داشته باشین و اتفاقی نیفتاد اما بعد به نظرم رسید که بهتر بود این رو نمیگفتم و خیلی ازش تشکر میکردم. آخه این چه کاری بود که آخر مصاحبه برای خودم جملات فرانسوی اضافه کنم؟ هنوز موندم.
  • اون لحظه که گفت به کبک خوش اومدین واقعا باورم شد که از فرداش در کبک زندگی میکنم، غافل از اینکه یک gap غیرقابل پیش بینی این وسط همه معادلات رو به هم میریزه. اما لحظه خیلی خوبی بود.

۱۳۸۸ آبان ۵, سه‌شنبه

ادامه داستان مهاجرت - 7

اول مصاحبه همون مقدمات معمول برگزار شد. آفیسر، پاسپورتها رو گرفت و چک کرد. بعدش به زبان فرانسه نسبتا روان و قابل فهم، توضیح داد که در مصاحبه چه چیزهایی رو مطرح میکنه و هدف از مصاحبه چیه و از این حرفها. بعدش بعضی از مدارک رو ازمون خواست که مهمترینش نامه کاری بود. البته آخرین مدرک تحصیلی را هم تقاضا کرد و من ترجمه رسمی فوق لیسانسم رو دادم که گفت اصلش رو هم ببینم. اینجا بود که متوجه شدم اصل مدارک رو در هتل جا گذاشتم. کمی ترسیدم چون میدونستم که باید اصل تمام مدارک هم همراهمون باشه. از اونجا که هتل ما نزدیک بود بهش گفتم که میتونم بعد از مصاحبه سریع براش بیارم که با لحن مهربونی گفت لازم نیست و من فهمیدم که بی خیال شده. بعدش اولین سوالی که کرد این بود که چرا کبک رو انتخاب کردین؟ و من هم بخشی از همون جوابهای کلیشه ای رو گفتم. همین سوال رو از همسرم هم کرد و مطابق تقسیم کاری، اون یک بخش دیگه از جوابها رو داد. بعد به من گفت که فرض کن وارد یک مصاحبه کاری شدی و مصاحبه کننده میخواد از بین 100 نفر متقاضی یکی رو انتخاب کنه. یک کاری کن که اون یک نفر تو باشی! و در اینجا من هم حسابی از خودم تعریف کردم. بعد از این سوال گفت حالا میشه به انگلیسی سوییچ کنم؟ موافقت کردم و کمی به انگلیسی در مورد اینکه فکر میکنم در کبک وضعیت کارچطور باشه صحبت کردیم. بعد از این صحبت کوتاه گفت انگلیسیت خیلی خوبه و چرا intermediate زدی؟ و چرا بهتره که گفتم در مدارس ایران انگلیسی درس میدن و ... اینجاها بود که از قیافه اش فهمیدم که به احتمال زیاد قبول شدم. بعد شروع کرد با همسرم صحبت کردن که کی ازدواج کردین و چطور با هم آشنا شدین و مراسم عروسی در ایران چطوره؟ و ... که همسرم نصفی انگلیسی نصفی فرانسوی جواب داد. در همون حال یک سری برگه به من داد که امضا کنم. من هم قند تو دلم آب شده بود و با خیال راحت امضا میکردم. بالاخره صحبتش که با همسرم تموم شد گفت که به کبک خوش اومدین و برای مصاحبه خوب آماده شده بودین و خداحافظی کردیم.

۱۳۸۸ مهر ۲۵, شنبه

ادامه داستان مهاجرت- 6

همونطور که گفتم تا روز مصاحبه خیلی بیرون نرفتیم و بیشتر شرایط مصاحبه رو شبیه سازی کردیم. برای همین قبلش خیلی قابل تعریف نیست؛ پس میریم سر اصل مطلب. روز مصاحبه (8 آبان 1387) کمی زودتر از خواب بیدار شدیم و پیاده به سمت هتل رویال حرکت کردیم. مصاحبه ما ساعت 8:30 بود اما چون بعضی میگفتند که ممکنه محل مصاحبه تغییر کنه کمی زودتر رفتیم تا در صورت بروز چنین شرایطی فرصت کافی برای رسیدن به محل جدید داشته باشیم. وارد هتل که شدیم از پذیرششون سوال کردیم و ظاهرا با اونها هماهنگ شده بود و اسم ما تو لیست بود و اونها گفتند در لابی منتظر باشید. هتل جمع و جور و نسبتا تر و تمیزی بود. در واقع با استانداردهای سوریه هتل خوبی محسوب میشد. کم کم چند نفر دیگه هم اومدند و تو لابی مستقر شدند. یک پسر جوون که نزدیک ما نشسته بود و یک دختر جوون که با پدرش اومده بود و خیلی استرس داشت. همه مون هم که ایرانی بودیم. ساعت 8:30 شد و دیگه هر لحظه احتمال میدادیم که آفیسر از راه برسه. اینجا خیلی جالب بود که آفیسرها یکی یکی میومدند و ما تو دلمون حدس میزدیم که مربوط به ما میشه یا نه! اول؛ یک پسر جوون اومد که اتفاقا اسم همون پسره رو صدا کرد. راستش یک نفس راحتی کشیدم؛ چون یک خورده بی حوصله به نظر میرسید که شاید به خاطر این بود که اول وقت بود و هنوز گرم نشده بود. بعد فهمیدم که همسرم هم همین نظر رو داشت. بعدش یک خانوم نسبتا جوون اومد و اتفاقا اون هم اسم دختر خانوم جوون رو صدا زد و اون هم رفت و ما موندیم. دیگه معلوم بود که این بار هرکس که بیاد و قیافه اش خارجکی باشه آفیسر مصاحبه کننده ما است. بالاخره حول و حوش 8:40 یک خانوم نسبتا مسن به سمت ما اومد. اسممون رو خوند و ما رو به اتاقش دعوت کرد. همگی سوار آسانسور شدیم و به سمت اتاق حرکت کردیم. خانوم خوش برخوردی بود و با لبخندهاش کاملا ما رو آروم کرد؛ گرچه شنیده ها از خانوم نسبتا مسن خیلی امیدوارکننده نبود اما برخورد گرمش باعث شد اون شنیده ها رو فراموش کنیم. داخل آسانسور همونطور که پیش بینی میشد صحبتهای معمول از جمله همه چی خوب بود؟ و سوریه چطوره؟ و ... ردوبدل شد که همسرم به خوبی از پس اونها براومد(اعتراف میکنم خیلی بهتر از من بود؛ البته این به خاطر استرس نبود بلکه من کلا در این موقعیتهای اجتماعی خوب نیستم). اینجا به خوبی و خوشی گذشت و وارد اتاق آفیسر شدیم. اتاق بزرگی بود و آفیسر ما رو به سمت یک میز شیک هدایت کرد. خودش هم رفت پشت میز نشست و مصاحبه رسما شروع شد.
ادامه دارد

۱۳۸۸ مهر ۷, سه‌شنبه

ادامه داستان مهاجرت - 5

هواپیما به دمشق رسید و فرودگاه مطابق انتظار بود. یک فرودگاه معمولی با خدمات ضعیف. از اونجا با یک اتوبوس که تور آماده کرده بود عازم هتل شدیم. راهنمای تور در اتوبوس برنامه های زیارتی - سیاحتی رو اعلام کرد و اون چیزی که برام جالب بود اشتیاق و بی صبری عده ای از مسافران برای زیارت بعضی اماکن بود به طوری که بعضی تقاضا میکردند همون موقع به یکی از این اماکن برن یا اعتراض میکردند که چرا کم فلانجا میبرید! بگذریم؛ اتوبوس به داخل شهر رسید و همینطور که رد میشد همسرم اشاره کرد که رویال سوییت (هتل محل مصاحبه) رو دیده و کمتر از 1 دقیقه بعد اتوبوس ایستاد و راهنما توضیح داد که به هتل رسیدیم. از اتوبوس که پیاده شدیم تابلوی هتل رویال کاملن مشخص بود. خیلی برامون جالب بود و از اونجا که فکر میکردیم هتل رویال احتمالن در یک محله باکلاسه و با هتل ما فاصله داره؛ این موضوع نزدیک بودن هتل رو به فال نیک گرفتیم. حالا جالب اینجا بود که وقتی در اتاقمون مستقر شدیم و پرده پنجره بزرگش رو کنار زدیم تابلوی LED هتل درست روبروی پنجره بود و وقتی هوا تاریک میشد واضحترین چیزی بود که دیده میشد. تا روز مصاحبه اصلن حال و حوصله ی دیدن دمشق و بررسی اونجا رو نداشتیم و اصلن تا مصاحبه دمشق برامون یک جور دیگه ای بود. تو ذهنم یک فضای پارادوکسیکال داشت؛ یعنی اگه قبول میشدیم برامون جذابیت داشت و اگه رد میشدیم احتمالن از همه چیزش بد میگفتیم. خلاصه خود سوریه انگار تو حاشیه بود و اصل ماجرا چیز دیگری بود. پس طبیعی بود که تا روز مصاحبه سعی کردیم جایی نریم. فقط روز قبلش برای شناسایی مکان دقیق مصاحبه، یک سر پیاده رفتیم تا دم در هتل رویال. خود هتل، خوب و نسبتا شیک به نظر میرسید اما مسیر منتهی به هتل، چیزی در حد خیابون شهرستانی بود (نمیدونم الان این خیابون که نزدیک امام حسینه مثل قدیم هست یا نه اما این مسیر واقعا اونجا رو برام زنده کرد). به طور کلی خیلی به خیابونهاشون نمیرسند و موقع راه رفتن در خیابون واقعا این نگرانی هست که لباست کثیف بشه. مثلن یک ماشین از گودالی که توش پر از آشغاله رد بشه و آب کثیف به سمت آدم پرتاب بشه یا میوه ای چیزی (که روی زمین کم نبود) زیر پات بره و رو زمین کثیفش ولو بشی (خدا نکنه!). پس همین سر زدن بهمون فهموند که موقع رفتن به مصاحبه خیلی حواسمون جمع باشه.
تو هتل که بودیم و تمرین میکردیم هر چند وقت یکبار به پنجره و ساختمون هتل رویال نگاه میکردیم و با خودمون میگفتیم یعنی الان اون تو چه خبره و اونهایی که دارن مصاحبه میشن قبول میشن یا نه؟ و دل تو دلمون نبود.
ادامه دارد

۱۳۸۸ شهریور ۲۴, سه‌شنبه

ادامه داستان مهاجرت - 4

در سه ماهی که به طور جدی روی مصاحبه متمرکز بودیم سعی کردیم بیشتر روی سوالهای متداول مصاحبه کار کنیم. این سوالها هم به زبان انگلیسی و هم به فرانسه در اینترنت زیاد پیدا میشه و برای کسانی که مصاحبه میشن خیلی مفیده و بعد هم که مصاحبه شدیم فهمیدیم که در مهمترین بخش مصاحبه از همون سوالها استفاده میشه. بنابراین تمرین و مرور مکرر این سوالات و یافتن جوابهای مناسب با توجه به شرایط خودتون توصیه میشه.
خلاصه رسیدیم به نزدیک مصاحبه یعنی اوایل آبان. مصاحبه ما 8 آبان و تو هتل رویال بود. برای رفتن به سوریه همونطوری که میدونید دو روش وجود داره: از طریق تورهای زیارتی و یا به طور مستقل. مزایا و معایب هر یک از دو روش رو هم احتمالن همه دوستان میدونند. روش اول ارزونتره و در ضمن خیلی کارها از قبیل ویزا و بلیط توسط تور انجام میشه ولی اشکالش اینه که هدف اصلی شما با هدف اصلی اکثریت تور فرق داره و این مشکلاتی رو ایجاد میکنه. در روش دوم شما راحت تر هستید ولی گرونتره و کمی دردسر داره. به هرحال ما روش اول رو انتخاب کردیم و در یکی از این تورها ثبت نام کردیم. فکر میکنم 5 آبان پرواز رفت بود و ما دو روز فرصت داشتیم تا برای مصاحبه آماده بشیم. تو هواپیما که نشستیم فکر و ذکرمون مصاحبه بود و اونجا هم سوالها رو مرور میکردیم. نگاهمون رو هم میچرخوندیم که ببینیم کسی رو پیدا میکنیم که بهش بخوره برای مصاحبه میره؟ چند نفری بودند ولی خیلی دور بودند. یک ربعی که از پرواز گذشت دیدیم آقایی که به اتفاق همسر و فرزندش صندلی جلوی ما نشسته داره یک برگه رو مطالعه میکنه. مشخص بود که زبون نوشته فرانسه است و با کلی کلنجار برای دید زدن آخر سر فهمیدم که همون سوالات معروف مصاحبه است. اینجا بود که فهمیدیم اونها هم برای مصاحبه میرن و باب صحبت باز شد. به این ترتیب تا نشستن هواپیما سرمون گرم شد و به گپ زدن گذشت. تو فرودگاه دمشق ازشون خداحافظی و براشون آرزوی موفقیت کردیم.

۱۳۸۸ شهریور ۱۸, چهارشنبه

آنالیز لیست افراد منتظر

وبلاگ خاطرات من و باسی به دلیل نوشته های دقیق و لحن صادقانه و البته قدمت در مورد مهاجرت به کبک، برای خیلی از کسانی که از پارسال مصاحبه داشتند تبدیل به یک ریفرنس شده بود اما این نوشته آخر؛ خیلی پرونده ها رو کنار هم گذاشته (و همینجا از نویسنده تشکر میکنم) و به این دلیل میشه یکجا همه رو بررسی کرد. با نگاهی به این لیست میشه نکات زیر رو فهمید:
  • بیشتر مدیکالها در یک فاصله زمانی مشخص صادر شده (اوایل ژوئن تا اواسط جولای) و از اون به بعد این روند تقریبا متوقف شده
  • توالی زمانی منظمی در صدور مدیکالها مشاهده نمیشه، به عبارتی دیده میشه که مدیکال بعضیها که تاریخ فایل نامبر فدرالشون جلوتر بوده صادر شده ولی مال بعضیها که قبل تر بودند در صف باقی مانده
  • به نظر میرسه مدیکال افراد مجرد زودتر صادر میشه؛ اگرچه این رو با توجه به اطلاعات این لیست نمیشه به طور دقیق گفت و loonlongue در این مورد بیشتر کمک میکنه
  • در ماه آگوست هیچ اتفاقی نیفتاده و به جز چند نامه روتین چیزی از سفارت کانادا در دمشق صادر نشده؛ انگار که کلا سفارت در تعطیلات بوده
  • از ماه سپتامبر مصاحبه ها شروع شده و تا کنون مانند قبل جلو رفته و تغییر خاصی مشاهده نمیشه
  • بعضیها به مشکلاتی از قبیل مجاز نبودن وکیل (یا مشاور) برخورد کردند که لزوم دقت بیشتر در انتخاب وکیل رو یادآوری میکنه؛ البته در صورتی که اصلا نیازی به گرفتن وکیل احساس میشه.
  • تعداد کسانی که در مورد مهاجرت به کبک و کانادا وبلاگ مینویسند خوشبختانه روز به روز در حال افزایشه و این به کسانی که میخوان وارد این مسیر بشن کمک میکنه
  • از کامنتها مشخصه که این غیرقابل پیش بینی بودن زمان انتظار برای مدیکال، خیلی آزاردهنده شده. شاید وقتش باشه کمی به خودمون روحیه بدیم و به قول نیلوفر، وقتمون رو با انتظار خشک و خالی تلف نکنیم
اگر کسی نکته ای به نظرش میرسه خوشحال میشم بشنوم.

پی نوشت: مقاله جالبی از شرکت پارس کانادا

۱۳۸۸ شهریور ۱, یکشنبه

یادگیری زبان فرانسه - ادامه داستان مهاجرت 3

بعد از ارسال مدارک اولیه، تنها چیزی که باید روش متمرکز شد یادگیری زبان فرانسه است. معمولن چیزی حدود یکسال زمان هست تا روز مصاحبه و در این مدت باید به سطح قابل قبولی رسید. در واقع، در همون فرمهای اولیه خود اقدام کننده باید ارزیابی خود را از سطح زبان خودش علامت بزنه. که توصیه میشه سطح متوسط انتخاب بشه مگر اینکه کسی زبان فرانسه اش دیگه خیلی خوب باشه. با توجه به امتیازات دیگه، مشاور ما همون سطح متوسط (فکر کنم 6 از 12) رو انتخاب کرد. البته زبان انگلیسی رو کمی بهتر زدیم (متوسط رو به بالا)؛ برای اینکه انگلیسی من بد نیست و به هرحال خیلی بیشتر از فرانسه باهاش سر و کار داشتیم.
خلاصه، برای یادگیری زبان فرانسه و برای اینکه سریعتر راه بیفتیم روش استفاده از معلم خصوصی رو انتخاب کردیم که یکی از آشناها بود و در کنار ایشون فرانسه رو شروع کردیم. زبان فرانسه در روزهای اول خیلی سخت به نظر میرسه و من که در اون اوایل، فکر میکردم هیچ وقت نخواهم توانست این زبان رو یاد بگیرم. من در مواجهه با موضوعات یک روش مخصوص خودم دارم و باید با موضوعی که روش کار میکنم ارتباط برقرار کنم و بدی فرانسه برای من این بود که مدت زیادی اصلن نمیتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم و برام مثل یک جعبه دربسته بود که با اینکه باهاش کلنجار میرفتم اما رمز بازکردنش رو نتونسته بودم پیدا کنم. این وسط یک اتفاق مهمتری هم افتاد و مسوولیت اصلی اون شرکت رو به زوال (که داستانش رو به طور خلاصه قبلن بهتون گفتم) بر دوش من افتاد و من هم تصمیم گرفتم شرکت رو که در حال سقوط بود نجات بدم (خدا رو شکر که الان که دارم مینویسم با وجدان راحت میتونم بگم ماموریت رو با موفقیت انجام دادم و از اول تابستان آن را تحویل صاحبانش دادم). این یعنی کلی کار شبانه روزی که نتیجه اش این شد که یادگیری زبان فرانسه شد اولویت دوم و از اونجا که آقای مشاور، زمان مصاحبه رو حدود 2 سال بعد از تشکیل پرونده تخمین زده بود مساله رو خیلی جدی نگرفتم. در این دوره فقط یک روز در هفته سر کلاس میرفتم و کتاب رو بعد از کلاس میبوسیدم میذاشتم کنار تا جلسه بعد و معلم بیچاره هم احتمالن از دست من کلافه شده بود. تا اینکه بعد از حدود یک سال از شرکت مشاور زنگ ردند که 3 ماه دیگه مصاحبه دارید! اینجا بود که دیدیم نه؛ دیگه نمیشه شوخی کرد. از اونجا که شرکت هم از بحران خارج شده بود تصمیم گرفتیم 3 ماه باقیمانده رو با توان ماکزیمم (یعنی روزی 3 ساعت) فرانسه بخونیم. البته گفتنش راحته و با توجه به اینکه هنوز با فرانسه ارتباط برقرار نکرده بودم؛ رسیدن به سطح قابل قبول چیزی در حد معجزه به نظر میرسید. همسرم که معتقد بود باید کار رو ول کنیم و بچسبیم به فرانسه. رفتیم پیش مشاور و گفتیم که آقا ما اشتباه کردیم و بی خیال زبان فرانسه شدیم. اون هم در کمال خونسردی گفت خیلی اشتباه کردید که این اشتباه رو کردید و برید حسابی بخونید. اما همه اینها باعث نشد که من اون اعتماد به نفس خودم رو از دست بدم و گفتم حتمن با روزی 3 ساعت میشه به سطح قابل قبول رسید.
ادامه دارد.................

۱۳۸۸ مرداد ۲۸, چهارشنبه

آغاز فرآیند مهاجرت - ادامه‌ی داستان 2

همونطور که در قسمت قبل گفتم بعد از اینکه تصمیم نهاییمون رو گرفتیم؛ به یک مشاور امور مهاجرتی مراجعه کردیم. اینجا لازمه بگم که بسیاری از شرکتها و افرادی که در زمینه‌ی مهاجرت کار می‌کنند در واقع وکیل ما نیستند و نماینده‌ی ما هستند؛ بنابراین شاید لفظ وکیل یک غلط مصطلح باشه. در واقع گرچه ممکنه که این شرکتها وکیل هم داشته باشند ولی عملن تا نیاز جدی به وکالت نباشه از این حربه استفاده نمی‌کنند. برای همین هم؛ هزینه‌ای که ما به مشاور و نماینده‌مون پرداخت کردیم نسبتا پایین و مناسب بود؛ اما اگر می‌خواستیم از وکیل رسمی استفاده کنیم (که همونطور که گفتم دلیلی برای این کار نیست) هزینه‌ها خیلی زیادتر می‌بود. همینجا باز به این موضوع هم باید اشاره کنم که اگر وقت و دقت زیادی داشته باشید بهترین روش برای اقدام به مهاجرت؛ اینه که خودتون دست به کار بشین و با بررسی و جستجو در منابع، پرونده‌ی خودتون رو تشکیل و پیگیری کنید.
خلاصه، بعد از مراجعه به مشاور و بررسی اولیه ایشون گفت بله؛ شما شرایطش رو دارید (چیزی که البته خودمون میدونستیم) و از اونجا که امتیازات من و همسرم تقریبن مساوی بود، باید انتخاب می‌کردیم که چه کسی main باشه؛ که بعد از بحث طولانی! قرعه به نام من افتاد.
واما برای کبک؛ یک موضوع مهم وجود داره و اون هم یادگیری زبان فرانسه است. مشاور ما برای اعتبار خودش هم که شده روی زبان فرانسه خیلی تاکید کرد و کمی هم ما رو ترسوند که باید خیلی کار کنید و کارتون برای یادگیری خیلی سخته و .... من هم که اعتماد به نفس بالایی داشتم خیلی جدی نگرفتم و گفتیم بله؛ شما نگران نباشید. بعد هم ایشون مدارک مورد نیاز رو ذکر کرد و فرمها رو داد که پر کنیم. باز اینجا باید بگم یکی از اشکالات این مشاورها اینه که برای اثبات اون ضرب‌المثل که میگه: "کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کنه"؛ مدارک غیرضروری را هم درخواست می‌کنند. مثلن من تا به حال 3 بار گواهی عدم سوء پیشینه دادم؛ در صورتی که واقعا لازم نیست و هنوز متوجه نشدم که چرا این کار رو می‌کنند. هرچند به خاطر اون اعتماد به نفس زیادی، با همه‌ی این سخت‌گیریها من مدرک تحصیلیم رو گذاشتم برای روزهای پایانی منجر به مصاحبه (برای اینکه پولی بابت آزاد شدنش ندم) و آخر سر هم مدرک فوق لیسانسم رو نتونستم بگیرم و به جاش، روز مصاحبه یک گواهی دائم بردم! یادم باشه که این رو حتمن بعدها مفصل بنویسم. مدارک اولیه رو هم تحویل دادیم و فرمها رو پر کردیم و نشستیم به انتظار مرحله‌ی بعد.
ادامه دارد.............

۱۳۸۸ مرداد ۲۴, شنبه

یک دوست خوب

یکی از وبلاگهایی که خوندنش موقع مصاحبه به ما خیلی کمک کرد، وبلاگ دوست نادیده ای است که خیلی وقته به کبک مهاجرت کرده اما از اونجا که ماجرای مصاحبه و احساساتش رو با جزئیات خیلی جالبی توصیف کرده به ما کمک بزرگی کرد. در واقع؛ اگرچه حالا فرآیند مهاجرت به کبک تغییر کرده اما خود مصاحبه تقریبن مانند سابق است و از این نظر؛ مطالعه خاطرات ایشان به کسانی که در راه مصاحبه هستند توصیه میشود. البته اون زمان که ما مصاحبه داشتیم تعداد وبلاگ نویسانی که در مورد کبک مینوشتند هم خیلی کم بود. به هرحال، این مطلب رو به ایشون اختصاص دادم تا ادای دینی شده باشه نسبت به کمکهاشون. باز هم متشکرم دوست عزیز نادیده.

۱۳۸۸ مرداد ۲۱, چهارشنبه

از کجا شروع شد؟ داستان مهاجرت 1

چی شد که تصمیم گرفتیم همه چی رو بذاریم رو کولمون و بریم؟ راستش با اینکه شیفته‌ی بعضی پاره‌های فرهنگ ایرانی (مثل ادبیات، سینما، موسیقی) و خود ایران (طبیعتی که داریم خرابش می‌کنیم و ...) هستم اما نمیدونم چرا از کودکی دوست داشتم از اینجا برم و دنیای مدرن رو تجربه کنم. این تصمیمم رو از همون بچگی به همه می‌گفتم و خیلیا فکر می‌کردن و احتمالن میکنن که من از اون عشق خارج رفتنها هستم (یا بعضی ممکنه بگن غربزده) و آخر هم میرم و برمیگردم. البته اونایی که من رو از نزدیک میشناسن میدونن که اتهام غربزدگی به من نمیچسبه؛ حالا درسته که کله‌پاچه دوست ندارم و از ده فرسخی جایی که بوی سیرآبی بیاد هم نمی‌گذرم اما این که دلیل نمیشه! عوضش از اونور فیلم هالیوودی دوست ندارم و به جاش حاضرم 100 بار هامون یا طعم گیلاس رو ببینم.
بگذریم؛ خلاصه وقتی بزرگتر شدم یک بار تلاش جدی کردم که پذیرش دانشگاه بگیرم و گرفتم اما برنامه‌ی خرید خدمت سربازی لغو شد و رفتم خدمت سربازی که "مرد" بشم! دیگه بعدش درگیر کار شدم و خودم رو سپردم به دنیای کار و فعالیت حرفه‌ای در ایران. این وسط ازدواج هم کردم و پس از ازدواج با همسرم (که قرار بود در همین وبلاگ از تجربیات و احساساتش بنویسه و هنوز چیزی ننوشته!) صحبتهایی در مورد رفتن میشد و همسرم هم موافق بود اما سه چهار سالی موضوع رو خیلی جدی نگرفتیم؛ تا اینکه یک مشکل کاری برامون پیش اومد و قصه‌های عجیب و غریبی برای شرکتی که توش کار می‌کردم اتفاق افتاد (که خودش مثنوی هفتاد منه و وارد جزئیات نمیشم). از اونجایی که برای شرکت خیلی زحمت کشیده بودم (یعنی همه‌ی بچه‌های شرکت زحمت کشیده بودند) و تمام انرژی و توان حرفه‌ایم رو براش گذاشته بودم؛ این مشکل خیلی برام ناراحت‌کننده بود و باز از اونجایی که در یک زمان شش ماهه بلاتکلیف بودیم و وضعیتمون مشخص نبود و این بلاتکلیفی آزاردهنده بود بالاخره تصمیم گرفتیم برای کانادا اقدام کنیم. در آن زمان پروسه مهاجرت به فدرال، طولانی و نامشخص بود و اقدام برای آن با توجه به شرایط ما منطقی به نظر نمی‌رسید. طبق بررسیها؛ ایالت کبک روال و زمان مشخصی داشت و از آنجایی که طبق قانون؛ محدودیتی در مورد مکان اقامت در کانادا ایجاد نمیشد با مراجعه به یک مشاور امور مهاجرتی؛ عملا پروسه‌ی مهاجرت رو آغاز کردیم.
ادامه دارد ...........

۱۳۸۸ مرداد ۷, چهارشنبه

آیا جزئیات پرونده در حال پردازش قابل دسترسی است؟

آیا جزئیات پرونده در حال پردازش قابل دسترسی است؟ فکر کنید اگر همه‌ی ما که برای مهاجرت اقدام کردیم میتونستیم از جزئیات پرونده‌مون و اینکه الان در چه مرحله‌ای هست و یا کجا گیر کرده؟ مطلع بشیم چه خوب میشد! با این وضعی که از دمشق می‌بینیم آدم فکر می‌کنه همچین چیزی اصلن محاله! اما من چند وقت پیش موضوعی رو شنیدم که خودم تا حالا با دقت بررسی نکردم چون به نظرم زمان رسیدن فرمهای مدیکال خیلی دیر نشده اما شاید به بعضی از دوستان کمک بکنه؛ برای همین اون رو مطرح می‌کنم.
انگار یک سیستمی هست به نام CAIPS (مخفف Computer Assisted Immigration Processing System) که سالهاست توسط دولت کانادا مورد استفاده قرار می‌گیره و جزئیات اطلاعات پرونده‌ها در این سیستم ثبت میشه. مثلن به این سایت نگاه کنید. توضیحاتی که توش داده واقعا هیجان‌انگیزه! از این سیستم میشه اطلاعات ریز رو استخراج کرد که بهش میگن: CAIPS notes. در قسمتی از این سایت در پاسخ به این پرسش که CAIPS notes به چه دردی میخوره؟ میگه که اگر میخواین بدونین چرا به مصاحبه دعوت شدین؟ و یا فکر میکنین فرآیندی بیش از حد انتظار طول کشیده میتونین از این فایل دلیلش رو متوجه بشین. در ادامه ذکر میکنه که بسیاری از تاخیرها به دلیل گم شدن یک مدرک و یا نامه بوده که به راحتی میشه از تو این سیستم track کرد. نمونه‌هایی هم که از CAIPS notes گذاشته همین موضوع رو به خوبی نشون میده. خودم که الان دارم مینویسم و دوباره این سایت رو نگاه کردم هیجان‌زده شدم! خلاصه که به نظر خیلی به درد بخوره.
اما سؤالی که وجود داره اینه که چطور چنین سرویس انقدر گمنامه؟ و کسی ازش خبر نداره؟ یا ازش استفاده نکرده؟ البته همونطور که گفتم من تا الان خیلی دقیق موضوع رو بررسی نکردم و تا الان ضرورت بررسیش رو حس نکردم اما شاید موانعی وجود داره که من نمیدونم و مسائلی در استفاده از این سیستم هست. به هرحال اگر کسی از این سیستم اطلاع داره و به ما اعلام کنه فکر کنم همه خوشحال بشیم.
پی نوشت 1: این هم یک لینک دیگه که میگه این اطلاعات رو به طور رایگان هم میشه گرفت
پی نوشت 2: توضیحاتی در مورد CAIPS notes و معنی کدهای مورد استفاده در آن از سایت loonlongue

۱۳۸۸ مرداد ۵, دوشنبه

واقعه نگاری

در این نوشته؛ تاریخهای مهم پرونده‌ی خود را در پروسه‌ی مهاجرت به ایالت کبک ذکر می‌کنم. قبل از اون یادآور می‌شم که در حال حاضر در مرحله‌ای هستیم که هر کس از آشنایان که ما رو می‌بینه با لبخند معنی‌داری می‌پرسه: "اوا! شما هنوز نرفتین؟" البته ممکنه افراد ذکور به جای اون واژه‌ی "اوا!" واژه‌ی دیگری رو به کار ببرن ولی منظور یکیه؛ و نکته‌ی ناراحت کننده‌تر ماجرا اینه که جواب مشخصی نداریم که بدیم. یعنی بگیم 1 ماه دیگه می‌ریم! یا 3 ماه دیگه و خلاصه هیچ چیز قطعی نمیشه گفت. اگه تا حالا متوجه نشدین که ما در چه مرحله‌ای هستیم باید بگم ما در انتظار برای فرمهای مدیکال به سر می‌بریم. بعدا بیشتر از دشواریهای این مقطع و این برزخ واقعی مینویسم. حالا تاریخ‌های مهم:
  • ژوئن 2007 : ارسال مدارک اولیه برای کبک
  • 19 فوریه 2008 : دریافت فایل نامبر از کبک
  • 1 آگوست 2008: دریافت نامه‌ی دعوت به مصاحبه
  • 30 اکتبر 2008: مصاحبه‌ در سوریه
  • 30 اکتبر 2008: دریافت CSQ (به معنای قبولی در مصاحبه)
  • 4 فوریه 2009: تشکیل پرونده در فدرال و دریافت فایل نامبر فدرال
  • ...
اون سه نقطه یعنی هنوز پروسه تکمیل نشده و هنوز اتفاقات مهم دیگری باقی مونده. این تاریخهای مهم رو نوشتم چون برای خیلی از کسانی که در راه مهاجرت هستند مقایسه‌ی این تاریخها با وضعیت خودشون مهمه یا حتی برای کسانی که می‌خوان تصمیمی برای آینده‌ی خودشون بگیرن اطلاع از این دوره‌های زمانی ممکنه خیلی تاثیرگذار باشه. مثلن تصمیم بگیرن که به کشور دیگری مهاجرت کنند. به هرحال امیدوارم اطلاعات مفیدی باشه. در نوشته‌های بعد جزئیات بیشتری از هر کدوم از این اتفاقات خواهیم نوشت.