چند روز پیش مادرم مهمان ما بود. با وجود آنکه خانهی ما چندان هم به او نزدیک نیست، تازگیها بیشتر به ما سر میزند. گاهی میگوید به دنبالش بروم و گاهی با تاکسی، رنج یک سفر کوتاه را برای دیدن ما میکشد. نمیدانم چه شد که اینبار حس کردم نگاهش به گونهای دیگر است. هیچ نگفت و من هم هیچ نگفتم؛ اما هراسش از تنهایی را در نگاهش خواندم. مادرم، زن بسیار قوی و مغروریست. مانند او کم دیدم. این را نه به خاطر آنکه فرزندش هستم از سر تعصب میگویم که هر انسان منصفی آن را تایید میکند. بگذریم؛ میگفتم که قوی و مغرور است اما اینبار حکایتی دیگر بود. بعد از فوت پدرم (9 سال پیش) تنها زندگی کرده و فرزندانش هم نتوانستند این خلا را پر کنند. فرزندان بزرگتر که به جبر روزگار (بهتر است بگوییم به جبر اقتصاد!) در شهرهای دیگر ایران زندگی میکنند و حسابی مشغولند. گاه، از او میخواهند که به آنها سر بزند؛ دیداری تازه میشود و باری هم از دوششان برمیدارد. من و برادر کوچکم هم که در این شهر دودآلود هستیم و گرفتار پیچیدگیهای زندگی در آن. اینها را نوشتم که بگویم این بار نگاهش چیز دیگری بود؛ وگرنه او تنهایی را به زانو درآورده. این بار مطمئنم به مهاجرت ما ربط داشت. خیلی از کانادا با هم نمیگوییم. گاهی از کارمهاجرتمان میپرسد و میگوییم خبری نیست و دعایی میکند که کارمان زودتر درست شود و گاه؛ نذر و نیازی. همیشه به فکر پیشرفت فرزندانش بوده و خواستههایش را تحمیل نکرده. این، ویژگی کوچکی نیست و بسیار دیدهام کسانی را که فرزند خود را فدای خواستهی خود کردند. اصلن خودم را میگویم. نمیدانم آیا خودم میتوانم چنین برخوردی با فرزندم داشته باشم؟ تا به حال چندبار سعی کردهام غیرمستقیم به او بگویم که اینطور هم نیست که بروم و پشت سرم را هم نگاه نکنم. بالاخره سالی یکی دوبار سعی میکنم سر بزنم. نگاهش اما به گونهایست که انگار میداند این را برای رضایت و دلخوشی او میگویم؛ انگار میداند که انقدر مشکلات ریز و درشت هست که فرصت سر زدن به ایران را نمیدهد؛ آن هم با این وضع اقتصادی و با این وضع ... کشور. پنهان نمیکنم که برایش نگرانم؛ این روزها بیش از همیشه. حس نزدیک بودن رسیدن مدیکالهاست یا هر چیز دیگر نمیدانم. اما نگرانم. اشتباه نکنید؛ من انگیزهی زیادی برای هجرت دارم. از دوران راهنمایی؛ فکر و ذکرم رفتن به امریکا بوده و هنوز هم هست. اما اینها نافی سؤالاتی که در ذهنم ایجاد میشود نیست. سؤالات زیادی هست که به روی خود نمیآوریم. شاید زمانش باشد تعدادی از آنها را علنی کنیم.
پینوشت- در عنوان این نوشته اول نوشتم چقدر هجرت سخت است؛ بعد چقدرش را برداشتم و شد: هجرت سخت است؛ بعد دیدم هجرتش هم اضافی است، پس شد: سخت است. باز دیدم خوب نشده؛ تبدیلش کردم به آنچه الان هست.
پینوشت- در عنوان این نوشته اول نوشتم چقدر هجرت سخت است؛ بعد چقدرش را برداشتم و شد: هجرت سخت است؛ بعد دیدم هجرتش هم اضافی است، پس شد: سخت است. باز دیدم خوب نشده؛ تبدیلش کردم به آنچه الان هست.