۱۳۸۸ بهمن ۲۷, سه‌شنبه

نقبی به ریاضیات دوست داشتنی

فرآیند پوآسن، فرآیندی تصادفی است که مطابق آن، پدیده ها به صورت مداوم و مستقل از یکدیگر اتفاق می افتند. فرآیند پوآسن یک ویژگی مهم دارد و آن، بی حافظه بودن است. به عبارتی تعداد اتفاقات رخ داده شده در یک دوره زمانی، کاملن مستقل از اتفاقات رخ داده شده در دوره زمانی دیگر است و هیچ ارتباطی به دوره های زمانی قبل یا بعد ندارد! این ویژگی، سبب میشود پیش بینی وقایع در فرآیندهای پوآسن مشکل باشد.
حداقل از نگاه من، رفتار اداره مهاجرت کانادا رفتاری مطابق با فرآیند پوآسن است؛ اگرچه ممکن است برای خودشان، فرآیند غیرتصادفی باشد اما پیداکردن پارامترهای این فرآیند بسیار مشکل به نظر میرسد و بنابراین نمیتوان هیچ پیش بینی مشخصی داشت و تولرانس آنقدر زیاد است که دیگر نام آن را نمیتوان تخمین گذاشت. اگر میتوانستم به گونه ای با مسوولان اداره مهاجرت به طور منطقی بحث کنم حتمن اشکالات این رفتار را یادآوری میکردم. به هرحال، بهمن هم به پایان نزدیک میشود بدون آنکه تغییر عجیب و غریبی در رفتار آفیسرهای محترم به وجود آید. امروز، از وکیلم خواستم یک پیگیری انجام بدهد؛ هرچند که میدانم خیلی موثر نیست.

۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه

Quebec

کامیار عزیز در وبلاگ خود مطلبی نوشته که برای من حاشیه ی آن از اصل مطلب جالبتر بود. در توضیح بیشتر در مورد طبقه بندی شهرها از نظر ورود و اقامت مهاجران (مطلبی که چندی پیش به صورت رسمی منتشر شد)، اشاره میکند که مونترال به دلایلی در گروه سوم قرار گرفته؛ یعنی برای تازه واردان خیلی جذابیت نداشته. حالا در ادامه به نکته جالب و بسیار مهمی اشاره میکند. اجازه بدهید عین مطلب را نقل کنم: "با توجه به اطلاعات اخذشده از دوستانی که بیش از 30 سال هست ساکن مونترال هستند اوضاع این شهر و کلاً استان کبک در سال‌های پیش مثلاً 7-8 سال پیش بسیار بهتر از الان بوده‌است و هم شهر رونق بیشتری داشته است و هم تمیزتر بوده‌است و هم بازار کار بسیار بهتر بوده‌است. ظاهراً این درخواست و زمزمه جدایی و هم برگزاری انتخابات و نتیجه آن که بسیار لب مرزی بوده‌است تاثیر بسزایی در منزوی‌شدن این استان داشته است. خوب طبیعی می‌باشد وقتی شما ادعای جدایی دارید دولت مرکزی سرمایه کمتری وارد آن بخش می‌کند زیرا با جداشدن آن منطقه درواقع آن سرمایه از دست دولت فدرال بیرون خواهد رفت." در واقع به نظر من اینها مطالب پشت پرده ای است که میتواند بر بعضی پروسه های مرتبط با مهاجرت نیز تاثیر بگذارد. بیشتر تحلیل نمیکنم چون ممکن است به تضعیف روحیه منجر شود!

۱۳۸۸ بهمن ۷, چهارشنبه

چه خبر از دلار؟

امروز محض دلخوشی رفتم دلار بخرم (کانادایی). همون صرافی که همیشه میرم. دیدم جاتون خالی، از بس توش شلوغه در رو بسته و کسی رو راه نمیده. چون حالش رو نداشتم دوباره برم چند دقیقه ای وایسادم تا خلوت تر بشه. خلاصه رفتم تو. گفتم شاید قیمت در حال تغییر کردنه که صف شده؛ اما از تابلو که چک کردم قیمت همون حدود بود که فکر میکردم. تا نوبتم بشه شاهد بودم که به برخی مشتریها گفته میشد ارز مورد نظرشان تمام شده (به خصوص یورو). نوبت من که رسید گفتم n دلار کانادا میخوام. گفت n/2 بیشتر نداریم. احتمالن میخواست در حد امکان کمتر بده که به همه برسه! البته فکر نکنید n عدد خیلی بزرگی بود. یک کم بیشتر از حقوق کارمندی. من هم همون رو گرفتم و زدم بیرون. همین! دیگه اتفاقی نیفتاد. اما وضعیت اونجا به نظرم کمی غیرعادی بود. حالا بقیه صرافیها رو نمیدونم و تجربه شخصیم رو گفتم. اما این وضعیت با شایعاتی که در مورد بی پول شدن بانکها در ایران دهان به دهان میچرخه تطبیق داشت. البته مقامات رسمی که کلن تکذیب میکنند اما پس چرا اینجوری بود؟
پی نوشت- قابل توجه آفیسرها: همون طور که اول متن نوشتم همینجوری محض دلخوشی رفته بودم دلار بخرما! فکر نکنید خیالم راحت شده و خیلی ریلکس در حال فراهم کردن مقدماتم. نه آقا جان! نه خانم محترم! زودتر بفرستید بیاد مدیکال رو، کار داریم!

۱۳۸۸ بهمن ۱, پنجشنبه

یک ماه دیگر، یک روز دیگر

امروز اول بهمن است. ماهی که به نظر من وضعیت ما منتظران، مشخصتر خواهد شد. در این ماه، یکسال انتظار از زمان فایل نامبر فدرال و 15 ماه از زمان مصاحبه (خودش یک عمر است) را سپری میکنم. به هرحال، صبوری میکنیم. امیدوارم که مشکلی نباشد و برای همه ما ماه خوبی باشد.

۱۳۸۸ دی ۲۷, یکشنبه

فرار مغزها

پارسال که رفته بودم برای کارهای مهاجرت، مدرک تحصیلیم رو بگیرم یک چیزی برام خیلی جالب بود. من که با توجه به وضعیت قبلی اداره فارغ التحصیلان دانشگاه، با خیال راحت رفته بودم مدرکم رو بگیرم با صف عجیب و غریبی مواجه شدم. حالا فصل بدی هم بود و معمولن تابستانها شلوغتر است اما تعداد آدمهایی که اصرار به دریافت مدارکشان داشتند خیلی زیاد بود و مشخص بود که همه برای خارج از کشور اقدام کردند وگرنه داخل ایران که همون مدرک موقت جواب میده. آخر سر هم به خاطر شلوغی بیش از حد، کارم بیش از 2 ماه طول کشید و مدرکم به روز موعود (مصاحبه) نرسید و با یک گواهی رسمی قابل ترجمه کارم رو راه انداختم. طول کشیدن کار هم به خاطر اشکال سیستم نبود و از آنجا که دانشگاه شریف یکی از بهترین دانشگاههای سیستماتیک ایران است، نمیشد اشکال را به گردن سیستم انداخت و تنها دلیلش سیل مغزهایی بود که میخواستند فرار کنند! تازه بعدها (اواخر پاییز) که رفتم اصل مدرکم رو بگیرم دیدم باز هم همان شلوغی پابرجاست. امسال که شنیدم وضع بدتر از پارسال است. خلاصه که این مغزها بدجوری دارند فرار میکنند! از ما گفتن بود! بعد هم خطاب به آفیسرهای محترم میگم که درسته که ما مغز! نیستیم و از مغزیمون گذشت اما این هم درست نیست که انقدر ما رو معطل و لنگ در هوا نگه دارید. Skilled Worker که هستیم. اینجوری که فسیل میشیم! باز هم از ما گفتن بود. تازه، گواهی عدم سوء پیشینه جدیدمون هم رسید. میخواین بفرستیم خدمتتون؟ آخه یه اهنی، یه اوهونی. نمیشه که اینجوری بی سر و صدا!
پی نوشت- در پستهای اخیر چند بار، وضعیت فراموش شدگان را به آفیسرها یادآوری کردم. ببینم بالاخره ما از رو میریم یا آفیسرها.

۱۳۸۸ دی ۲۲, سه‌شنبه

رزومه

الان که داشتم برای استخدام، رزومه هایی رو که برای شرکت فرستاده شده بود و به من ارجاع شده میدیدم، یادم افتاد که داشتن رزومه خوب چقدر مهمه. بعضیها رو ندیده رد میکردم. بقیه هم تعریفی نداشتند. از این نظر واقعا وضع جویندگان کار در ایران افتضاحه و استاندارد رو رعایت نمیکنند. حالا استاندارد که هیچ؛ حداقل یک چیزی که جلب توجه کنه و نظم داشته باشه نمیتونن بنویسن و بعد مدیران متهم میشن که آشناها رو استخدام میکنن.
پس یکی از کارهای مهممون اینه که یک رزومه استاندارد برای خودمون داشته باشیم. خودم که هنوز دل و دماغ بروزکردن رزومه رو ندارم و همونه که پارسال درست کردم.

۱۳۸۸ دی ۲۰, یکشنبه

زبان گفتاری، فراتر از گویش

با زبان خارجی باید چه کنیم؟ آیا یادگیری مجموعه وسیعی از لغات و گرامر آن زبان کافیست؟ باز به خودم برمیگردم و از خود سوال میکنم که آیا مثلا در مورد زبان انگلیسی که من اعتماد به نفس بالایی در آن دارم (چه از نظر دریافت مدارک مورد نیاز و چه در برقراری ارتباط) باید نگران باشم یا نه؟ شواهد نشان میدهد که تسلط بر زبان خارجی برای زندگی در جامعه ای که آن زبان خارجی، زبان رسمیش است لازم است اما به هیچ وجه کافی نیست. با نگاهی دقیقتر، میتوانیم نحوه بکارگیری زبان فارسی را در جامعه خودمان بررسی کنیم. در ادبیات متداول و غیررسمی خود (آنچه در رسانه ها مشاهده نمیشود)، موقعیتهای بسیاری هست که واژه ها و جملاتی استفاده میکنیم که فهم آن توسط فردی بیگانه که زبان فارسی را خوب میداند مشکل و گاه غیرممکن است (حتی اگر تک تک کلمه های یک جمله را بداند). بگذریم از استعارات و ایهامات که معمولا در زبانهای مختلف وجود دارند. در واقع، زبان را باید جزئی از فرهنگ بدانیم و همانگونه که مدتی طول میکشد تا با فرهنگ جامعه مقصد آشنا شویم و خود را تطبیق دهیم به همان ترتیب، تسلط واقعی به زبان خارجی جهت زندگی در جامعه مقصد مدتی طول خواهد کشید. حالا باید سعی کنیم تا آنجا که امکانش هست، شرط لازم برای زندگی را که همان تسلط بر گویش و نوشتار است مهیا کنیم اما انتظار نداشته باشیم که از روز اول با مشکل مواجه نشویم. این تصویریست که من در مورد زبان برای خود ساخته ام.

پی نوشت- آقایان و خانمهای آفیسر، تا کی باید تصویر بسازیم؟!

۱۳۸۸ دی ۱۰, پنجشنبه

تبریک سال نوی میلادی و یک نکته دیگر

  • اول، فرا رسیدن سال نوی میلادی را تبریک میگویم.
  • این را که میخواستم بنویسم یاد یک نکته افتادم که شاید برای ما مهم باشد؛ و آن نکته این است که متاسفانه به دلایلی فرهنگ جامعه ما روز به روز از تساهل و تسامح فاصله میگیرد. ربطش به موضوع این است که مناسبتی مانند کریسمس و سال نوی میلادی که به هرحال مورد توجه بخش زیادی از جهانیان قرار دارد، بازتابی در جامعه ما ندارد. منظورم، لوس بازیهای ظاهری مانند قراردادن درخت کاج در برخی مغازه ها (که آنهم به خاطر کسب درآمد است و این هم یکی از آفات جامعه ماست) نیست؛ منظورم این است که چنین مناسبت و رویدادی برای ما آنچنان جدی و مهم نیست. با آنکه، تعداد زیادی هموطن مسیحی داریم اما هیچ خبری از آن در رسانه های ما پیدا نمیشود و از آنجا که در دنیای مدرن، رسانه ها نقش بسیار مهمی در فرهنگ جامعه دارند این مشکل، ادامه پیدا میکند. البته، ناگفته پیداست که این نبود تساهل و تسامح در فرهنگ امروز ایران، محدود به موضوع ذکرشده نیست و در موارد بسیار دیگری (به خصوص این روزها!) مشاهده میشود. راستش، برای خودم نگرانم که هرچقدر هم که حواسم به این موضوع باشد اما آثاری در من باقی گذاشته باشد؛ چون معتقدم که این رفتار، الان به گونه ای در جامعه نهادینه شده و انگار همه چیز را سیاه و سفید میبینیم و دنبال تشخیص حق و باطلیم و گریزی از آن نیست! در مقابل به یاد بیاوریم، شهری مانند دمشق را (که احتمالن بیشتر ما آن را دیده ایم) که کلیساهایش کنار مساجد قرار گرفته و نیز نوع پوشش مردم عادیشان را که چه تنوعی دارد و مردمش، ضمن حفظ یکپارچگی خود، گونه گونی فرهنگی را پذیرفته اند. به هرحال، فکر میکنم برای ما که احتمالا وارد فضایی به شدت متفاوت میشویم (جامعه ای چندصدایی از فرهنگهای گوناگون) لازم است که بیشتر به این موضوع فکر کنیم که خدای ناکرده در مواجهه با آن جا نخوریم. متاسفانه، گاهی در وبلاگ مهاجرانی که الان آنطرف ساکن شده اند نشانه هایی از این عدم تحمل و مدارا مشاهده میشود. با امید به فردایی بهتر

۱۳۸۸ دی ۱, سه‌شنبه

چرا میروم؟ -1

- ماجرای اول: خیابان اختیاریه جنوبی (همانطور که میدانید) خیابان باریکی است موازی خیابان پاسداران. محدوده پایینتر از خیابان دولت آن، فعلن دوطرفه است اما از آنجا که خیابان، باریک است فقط یک ماشین رو به بالا و یک ماشین رو به پایین در آن میتوانند حرکت کنند. چشمتان روز بد نبیند؛ هر دو سه روز یکبار در این خیابان چنان ترافیک کوری میشود که بیا و ببین. دلیلش این است که بنا به هر دلیلی گاهی ماشینها نمیتوانند حرکت کنند و باید در صف بایستند (مثلن به دلیل شلوغی در دولت). وقتی این اتفاق می افتد برخی رانندگان بی ملاحظه که صبر و طاقت تحمل صف را ندارند و وقت هم که میدانید در ایران طلاست! از لاین مقابل خود را به جلو میرسانند (مثلن 10 تا ماشین جلوتر) و راه اتومبیلهای مقابل را میبندند. اینجاست که دیگر همه در هم میپیچند و ترافیک، کور میشود. معمولن در این شرایط دو اتفاق می افتد: یا امکانش هست که پس از بازشدن مسیر جلوتر، رانندگانی که در صف هستند با هزار بدبختی، به این خلافکاران راه بدهند که راه بندان، بدتر نشود که در اینصورت متخلفین به هدف خود رسیده اند! یا آنقدر موضوع، بغرنج میشود (مثلن به دلیل ادب کردن متخلفین، کسی راه نمیدهد) که امکان جابجایی وجود ندارد و باید کلی در صف بمانید تا معجزه ای صورت بگیرد.
- ماجرای دوم: نقل میکنند (راست و دروغش با راویان) که در جنگ جهانی دوم، وقتی متفقین برلین را بمباران میکردند آلمانیها به صفهای منظم وارد پناهگاه میشدند. تا اینجایش هم برای ما تحسین برانگیز اما قابل باور است. غیرقابل باور آن است که میگویند در هنگام افول آلمانها، هواپیماها علاوه بر بمباران، مردم را به رگبار میبستند؛ از جمله هنگام ورود مردم به پناهگاه، صف را به گلوله میبستند اما حتا در این شرایط هم آلمانیها نظم خود را از دست نمیدادند و صف را به هم نمیزدند!
با مقایسه این دو صحنه، آیا میتوان موضوع را صرفا به فرهنگ پایین رانندگی در ایران و یا نظم آلمانها تقلیل داد؟ واقعا آیا صحنه آشنای خیابان اختیاریه، فقط مربوط به رانندگی است؟ با تصور صحنه ناآشنا و غریب در برلین، به گفتن آنکه آلمانیها چقدر منظم هستند بسنده میکنیم؟ برای من، سوالات خیلی مهمی پیش می آید. یاد هزار و یک ناهنجاری دیگر می افتم و به این نتیجه میرسم که ریشه در جای دیگریست. مهمتر از همه، احترام به انسان و مخلوقات خداست. واقعا تعریف ما از انسانیت چیست؟ و شخصیت انسانها در جامعه امروز ایران چه جایگاهی دارد؟ اینهمه دروغ و فریب، تهمت و افترا، تزویر، مادی گرایی و بدتر از آن پرستش قدرت ناشی از چیست؟ تاثیر وضعیت و رفتار کنونی جامعه بر آینده و آیندگان چیست؟ هنوز دارم فکر میکنم و این فکر کردن، فعلا که ادامه دارد.

۱۳۸۸ آذر ۲۸, شنبه

مشکلات پیش از مهاجرت - قابل توجه آفیسرهای محترم

ما که منتظر مدیکال هستیم از این نظر که همه بلاتکلیفیم مثل هم هستیم اما از آنجا که هر کس شرایط خودش رو داره تفاوتهایی با هم داریم. به خصوص همه ما در مورد شغل و کاری که الان باهاش مشغولیم مشکل داریم و دست به گریبانیم. یکی قراردادش تموم شده و یا در حال تموم شدنه و نمیدونه که باید تمدید کنه یا نه؟ یکی میخواد تا لحظات آخر، کارفرما بو نبره که مشکلی پیش نیاد. یکی بیکاره و نمیدونه چطور در این شرایط باید کار پیدا کنه و چی بگه؟ و .... حالا دوران بحران اقتصادی جهانی هم هست و به راحتی نمیشه گفت ولش کن و اونطرف که رفتیم کار پیدا میکنیم و تمام. یعنی باید فکرش رو کرد که تا جایی که امکانش هست اینطرف باید به کار کردن ادامه داد و این موضوع رو پیچیده تر میکنه. بگذریم، حالا من میخواستم مشکل خودم رو بگم که در شرکتمون عالم و آدم میدونند که من برای کانادا اقدام کردم و به زودی راهی هستم اما موضوع همینجاست که این به زودی یعنی کی؟ هر چی میگم من خودم هم نمیدونم باورشون نمیشه؛ یعنی شاید هم باورشون میشه اما براشون معنی نداره (برای کی معنی داره؟). از اونطرف از اونجایی که به هرحال من آدم تاثیرگذاری در شرکت بودم و کل ساختار شرکت، یک جورایی به من مربوط میشه و در ایران هم سیستمها فردمحور هستند ماجرا واقعا پیچیده شده. من، یکسال و خورده ای مدیرعامل بودم و بعد از مصاحبه، با اصرار فراوان راضیشون کردم که مدیرعامل جدید بیارن که سیستم، خودش رو تطبیق بده اما تا الان که این اتفاق نیفتاده. بهشون میگم اصلن بهتره که من برم اما قبول نمیکنن. میگن حالا تا کی هستی؟ و باز میریم سر خط. خیلی تلاش میکنم که در مدت باقیمانده، براشون سیستم بچینم اما از اونجا که در مدیریت کلان شرکت، تفکر سیستماتیک وجود نداره وسط بازی یکهو بازی رو به هم میزنند و همه کار رو خراب میکنند. سعی کردم یک جوری بهشون بگم که من در مدت باقیمانده میتونم مشاوره بدم اما به همون دلیل فوق الذکر، چیزی به نام مشاور رو نمیفهمند و انگار باید فقط بیل بزنی تا بدونند که یکی داره کار میکنه. خودم فکر میکنم که با این شرایط، من نباید کار اجرایی کنم و از طرفی بهتر از من کسی نمیتونه بهشون مشاوره بده اما من رو درگیر کار اجرایی میکنند و انتظار دارند که من همون آدم یک سال پیش باشم. اگر هم من آن آدم یک سال پیش باشم، یک روز که باید برم؛ اون موقع چی؟ انگار خودشون رو به خواب میزنند و نمیخوان واقعیت رو قبول کنند. خلاصه، این ماجرا خیلی تنش ایجاد میکنه. یک موضوع دیگه هم هست؛ در موارد خیلی کوچکی که سعی کردند سیستمی مستقل از من ایجاد کنند، چنان گندی زدند که خودشان هم نمیتوانند جمع کنند. من هم نمیتوانم این خرابکاری ها را ببینم و حرص میخورم، چون بالاخره سالها در این شرکت کار کردم و براش زحمت کشیدم و هر کاری کنم نمیتونم فراموشش کنم. خلاصه که بدجوری گیر کردیم. ماجرای جالبیه؛ حالا شاید بعدها بیشتر براتون گفتم.